گنجشک؟

این متن توست zahran933 بهم رسیده؟؟؟

گنجشک وخدا ...........
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود!!
خدا گفت : چیزی بگو...!!
گنجشک گفت : خسته ام ......
خدا گفت : از چه.....؟؟!!
گنجشک گفت : از تنهایی ، بی کسی ، بی همدمی ، کسی تا به خاطرش بپری ، بخوانی ، او را داشته باشی.........!!
خدا گفت : مگر مرا نداری.....؟؟!!
گنجشک گفت : گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند.....!!
خدا گفت : آیا هرگز به ملکوتم آمده ای ....؟؟!!
گنجشک ساکت شد.......!!
خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبودم ؟؟!!
چنان از غیر پرش کردی که دیگر جایی برایم نمانده.....
چنان که دیگر توان پذیرشم را نداری..........
گنجشک سر به زیر انداخت ، چشم های کوچکش از دانه های اشک پر شد.......
خدا گفت : اما همیشه در ملکوتم جایی برای تو هست........
بیا..................
گنجشک سر بلند کرد ، دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود.....
گنجشک به سمت بی نه

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Masoud

سلام مرسی از حضورتون وب شما خوب و قشنگه لینک شدین/ شاید فردا نباشم ... /

دفترخاطرات من

یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست

حاتمی

سلام از اینکه به وب من سر زدی مچکرم. منو با اسم آسمان جمعه لینک کن ازشما ممنونم

عمه جونی

بهار ... و این همه دلتنگی؟! نه ، شاید فرشته ای فصلها را به اشتباه ورق زده باشد

Masoud

[لبخند] سلام . تشکر سر می زنم و استفاده می کنم از مطالب زیباتون

مریم

پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را می دانم و صفای دلآویز دشت را اما، من این میان پرواز لحظه ها را، افسوس میخورم پرواز این پرنده ی بی بازگشت را ...

مریم

[لبخند][لبخند]فردا صبح انسان به کوچه می آید و درختان از ترس، پشت گنجشکها پنهان

لنا

حرفی میزنی اما تلخ! محبت میکنی ولی سرد! چه اجباری است دوست داشتن من؟