سید مهدی موسوی

تمام شعرم تقدیم آن که باران شد 
کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد
دوید و باز دوید و دوید تا برسد 
به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد
زنی به چشم پر از انتظار من زل زد 
و از قیافه غمگین خود هراسان شد
و مرد قصه همین که نشست و گریه نمود 
از این که مرد شده تا تو را... پشیمان شد
و زن که تا ابدالدهر بچه می زایید
و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد
و مرد رفت به دنبال آن چه زن نامید 
و زن در آخر یک شعر تیرباران شد 
«سید مهدی موسوی»
جسر بیست و یک
/ 1 نظر / 9 بازدید